ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

بهار من...

1393/2/7 19:56
نویسنده : ندا
366 بازدید
اشتراک گذاری

بیدار شدم، بیداری، می گی مامان اسکلت دستاشو بهم میزد، می گم خواب دیدی، می گی بله...

می پرسی مامان بانو چیه؟

قبض برق اومده می خونیش: بازرگان و مسافرت! آخه من موندم اینا رو از کجا میاری؟!

بهم می گی مامان آی لاو یو سو ماچ... خارجیه من...

5 اردیبهشت اردوی عکاسی بود که خوب شد خاله مریم پیشنهاد داد تو رو هم بردیم، بهت خوش گذشت، ورده بود...

با اشیا حرف میزنی، مثلا با ناخن گیرت، چاقو، آب، شلنگ... دیروز می گی شلنگ چرا آخه اینقدر عجله می کنی؟( موقع شستشوت تو دستشویی و عجله ی من در حین کار)

اومدی می گی مامان از حیوانات وحشی می ترسم... خرچنگ هم دوست ندارم...

می پرسیم مثلا ابوالفضل کی میای؟ می گی ساعت5... یه زمانی می گفتی دیروز...

کاری رو که می کنی قبلش اجازه می گیری... البته اگه رو فرم باشی... گاهی هم می گی اجازه نمی دم مثلا اینکارو بکنی...

امروز صبح وسط خوابت بلند شدی قمقمه تو که میذاری بالای سرت، برداشتی، از گردنت آویزون کردی و خوابیدی، بابا دیده قمقمه رو در آورده... به محض باز کردن چشمات دنبال قمقمه می گشتی... عادت داری شبها واسه ی صبحت یه چیزی بالای سرت بذاری...

1

قزوین 91 اولین حضورت در اردوی عکاسی

2

ورده 92 که چون بابا بیمارستان بود نبردمت

3

ورده 93 دومین حضورت در اردوی عکاسی

4

حضور پسر در بین هنرمندان( مامان ندا و خاله مریم)

5

و البته گاهی هم گریان و نالان

6

استاد عزیز ما در حین آموزش ، که مینا جون همسر یکی از دوستان از شما و پسر گلش سروش نگهداری کرد، در آخر هم به استاد دست دادی و خداحافظی کردی

7

دوستان مشغول کار

8

9

گذران وقت با دوستت مهدی

10

11

آماده شدی برای رفتن به خونه ی مامان جون

پسندها (2)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

مامان آریام
8 اردیبهشت 93 12:27
عزیزم همیشه شاد باشی و بهت خوش بگذره جواب: مرسی گلم به شما هم همچنین خوش بگذره همیشه
مامان نسی
9 اردیبهشت 93 8:33
اي لاو يو پسر گلم ميدوني من چقدر شما رو دوست دارمجيگر طلاي شيرين زبون جواب: دوست دارم عزیزم هم خودتو هم اون کلوچه تو
مرییییییم خالم دیگه
30 اردیبهشت 93 14:04
دوستت داره خالت نانازی آخه تو پسرررررررررررر جواب: خاله تو ماهی